مساحت رنج من

"...ببین دیازپام ده خوراندند خلق را"

یا دست گیر بی دست...

ممنونم از اینکه اجازه دادی به تو دل ببندم آقا جان...

همین.

(من خوب میدانم. این روزها آب از شما خجالت می کشد.)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 14:22  توسط م.د.م.ی 

امان از این آخوندای درباری

چند وقتی است که رسم صله دادن و صله گرفتن دوباره باب شده است قدیمترها به زیردستان خلعتی می دادند و الان مقام و جایگاه به هم قرض می دهند.

تازگی ها یکی از همین آخوندهای درباری بیان فرمودند:حکومت ولایت فقیه فتوکپی حکومت امام زمان(ع) است که البته به ایشان هم خوب رسیده اند و پروارش کرده اند.مفصل ترش را در همشهری ماه بخوانید.

چیزی برای گفتن دارم اما برایم کسر رتبه و شان دارد که بخواهم به این انسان های بی منزلت چیزی بگویم فعلا همین.

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 9:20  توسط م.د.م.ی  | 

همینجوری...

آقا من عاشق این کابینه دولت عزیزمون هستم اصلا خیلی باحالن بعضی وقتا یه چیزایی میگن که آدم با وجود این همه دل مشغولی بازم خنده رو لباش میشینه مثلا:

۱-یکی از اینا گفته بود ایران اخم کنه اقتصاد فرانسه به هم میریزه یا مثلا گفته بود ما کشورهای زورگو رو تنبیه میکنیم!!! (راست میگن دیگه مثلا ما الان ازشون بنزین نمیگیریم خیلی هم ناراحتن ولی ما خودکفا شدیم بله فکر کردید چی؟ ما داریم لیتری ۱۰۰۰۰ تومان بنزین تولید می کنیم و میدیم به خلق الله اصلا به ضررش فکر نکنید ما داریم تنبیهشون میکنیم این مهمه.)(منبع:یومیه فرهنگ آشتی)

۲-قشنگتر از شماره یک این که فرمودن چه اشکال داره که لیسانسه ها راننده تاکسی بشن ما هم دعوتشونو لبیک گفتیمو از همین امروز رفتیم دنبال یه پیکان خوشگل گوجه ای.(جان من نگید چرا؟؟ چون بالاخره ما باید تا ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه بشیم. تازه ناوگان حمل و نقل عمومی که ضعیفه بذار یه خدمتی کرده باشیم. والا...)(منبع:روزنامه امید جوان)

۳-مخبر کمیسیون ؟ فرمودن دولت و مجلس سر صدتا از مواد برنامه پنجم توسعه اختلاف نظر دارن حالا سوالی که پیش میاد اینه که کلا برنامه پنجم توسعه چند تا ماده داره که سر صدتاش دعواست؟؟؟(آقا یه پیشنهاد بیاین این برنامه پنجم توسعه رو بی خیال شیم همه چی رو بسپاریم به درایت دولت خدمتگزار.  چه کاریه؟اونا بلدن مملکتو اداره کنن. همینطور که تا الان...)(منبع:آرمان روابط عمومی)

۴-عاشق این حضور دائمی همشون توی رسانه میلی(ببخشید رسانه ملی)هستم(پیشنهاد میکنم یه شبکه بزنید به نام دولت تی وی که دولتیون همش بیان صحبت کنن یه وقت از تحولات خطیر مملکت عقب نیفتیم!!!)

در انتها برای کوروش کبیر که تازگیا یهو پیداش شده آرزوی مغفرت و برای "مکتب ایرانی" که بچه ها خیلی دوستش دارن آرزوی دوام میکنیم. انشاء الله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 17:42  توسط م.د.م.ی  | 

چقدر بده...

چقدر بده...

وقتی میخوای بخندی ولی یهو یاد مصیبتات می افتی و بی اختیار خنده روی لبهات پرپر میشه.....


پ.ن:این روزها دلم به شدت برای خودم می سوزد.

همین.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 16:56  توسط م.د.م.ی 

شبی در تهران4-نعمت مجهول...

سلام...

خیلی وقته بود که نمی نوشتم یعنی هم حوصله نوشتن نداشتم هم این که به قول مولانا اندکی باید که تا خون شیر شد پس این شد دلیل تاخیر در مثنوی من.

به قول ابراهیم رها در زندگی زخم هایی هست که آدم نمی تونه جاشو به کسی نشون بده پس مجبور میشه روی اونها رو چسب زخم بزنه یا درستش اینه که بگیم چسب زخمهایی هست که آدم روی زخمهای ناجورش میزنه.

من هم از این به بعد میخوام یکی از این چسب زخمهامو براتون رو کنم.امیدوارم خاطرتون باشه که من توی وبلاگ پستهایی با عنوان"شبی در تهران"میزدم یه مدته که احساس میکردم این شبگردی های من چیزای کاملا شخصی که دوست دارم فقط برای خودم باشه اما احساس کردم که این چسب زخما رو با دیگران به اشتراک بذارم خیلی بهتره.پس تصمیم گرفتم ادامه پست های"شبی در تهران" رو که بخشی از تجربه های خودمه توی وبلاگ بزنم.

من با همین دیوونه بازی هامه که از هم سنهای خودم متمایز میشم و این دیوونه بازیا رو دوست دارم خیلی زیاد. میریم سراغ اصل مطلب...

حدود دو سه هفته پیش بود آخر شب.ساعت گوشیمو یه نگاه انداختم دیدم ساعت حدود یک نیمه شبه و من وسط میدون تجریش همین جور وایسادم تنها و سرگردون نه ماشینی هست که برم خونه و نه حوصله پیاده روی تاخونه.نمی دونم یهو چی شد که احساس کردم باید برم سمت میدون قدس.یه کم که پایین تر رفتم چشمم به بیمارستان شهدای تجریش افتاد همون حسه بهم گفت که داخل بیمارستان برم.

رسیدم به بخش نگهبانی بیمارستان...

-آقا سلام ببخشید بخش اورژانس کجاست؟

-چی شده؟مریض بد حال داری؟ بگم تخت آماده کنن؟

-نه آقا فقط بفرمایید من یه کاری دارم باید برم اونجا

-آخه برادر من شما ساعت یک شب اومدی میخوای همین جوری بری اورژانس...

-شما به من بگو کجاست من زودی بر میگردم...ممنونت میشم.

و نگهبان با انگشتش سمت چپ بیمارستانو نشون داد و گفت به اون سمت.وارد اورژانس که شدم یه پیرمردو دیدم که داره با سرم توی دستش در حالی رنگ و روش پریده قدم میزنه کمی اون طرفتر یه بنده خدا داشت بالا می آورد و خلاصه وضع چندش آوری بود که قابل تصور نیست.

خیلی غم انگیز بود دیدن مادری که در حال پرپر شدن بچش بود اما خم به ابروش نمی آورد و همین جور با دونه های تسبیح تکرار می کرد که توکلت علی الله...

خیلی بد بود دیدن تصویر پدری که برای خریدن یه ورق قرص پول نداشت و مثل مرغ سر کنده بخاطر دخترش اینور اونور میدوید که تا شاید بتونه با گرو گذاشتن گواهینامه اش یه مقدار پول جور کنه...

با ناراحتی و بغض از بیمارستان خارج شدم و با دیدن اولین ماشین گفتم...

-آقا در بست؟؟؟

عبرت ها چه فراوانند و عبرت پذیران چه اندک.           (حضرت علی علیه السلام)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:46  توسط م.د.م.ی  | 

یک ماه تمرین عاشقی

با بی حوصلگی یه نگاه به ساعت دیواری اتاق سالن میندازم

ای بابا هنوز که یک ساعت دیگه مونده به افطار!

این دقیقه های آخر مثل هزار سال میگذره ها...

تلویزیونو روشن می کنم و یه چرخی تو برنامه های چندش آور قبل از افطار میزنم.

راستیتش دیگه چشمام سو نداره نمی تونم ببینم این مجریه کیه یا حتی نمی تونم بشنوم داره چی میگه؟

ماه رمضونه دیگه خلاصه فشار میاد به چند جا....

جفت پاهام خواب رفته ولی در عین حال یه حس سبکی خاصی تمام وجودمو گرفته.

عقل و شعور که از ساعت ۶-۵ رسما تعطیل. فقط می تونم اعضای خانواده رو شناسایی کنم.

خلاصه این که با وجود همه این سختیا ماه رمضونو هستم

چون مخصوصا قبل از افطار یه حال خیلی خوبی دارم خیلی خوب

و زمزمه میکنم ترانه ماه عسلو:

چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه؟!

گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه؟؟

                                                                                                            التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 12:29  توسط م.د.م.ی  | 

تبار عاشقان...

شاهد مرگ غم‎انگيز بهارم چه كنم؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه كنم؟


نيست از هيچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه كنم؟


از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته اين ايل و تبارم چه كنم؟


من كزين فاصله غارت شده چشم توام
چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم؟


يك به يك با مژه‎هايت دل من مشغول است
ميله‎هاي قفسم را نشمارم چه كنم؟

                                                                                      مرحوم سید حسن حسینی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 11:6  توسط م.د.م.ی  | 

منجی ملت

ملت در انتظار عدالت راستین مهدوی(نه سهام عدالت).

                                                  عدالت هم در انتظار مهدی(عج).

                                                                                  به هر حال آقا جان تولدتان مبارک.


پ.ن:راستی آقا یک نفر هست که شما رو خیلی دوست داره. همش از شما تعریف می کنه. همش می خواد در آینده از اعوان و انصار شما باشه اما نمی دونم چرا تا اسم منافع خودش و دوستاش میاد دست و پاش شل میشه و اموال عمومی رو بین خودش تقسیم می کنه. وقتی هم بهش میگیم:قضیه چیه؟ با همون خنده های ملیحش پاسخ میده:من صدای شما رو نمی شنوم....!!!

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 10:22  توسط م.د.م.ی  | 

"خودتی......."

تریبون نماز جمعه محلی برای بیان مسائل سیاسی-عبادی روز است اما خدا نکند که روزی این تریبون دست حزب یا گروه یا نحله فکری خاصی بیفتد آن موقع است که دیگر نمی توان از این نهاد ارزشی که به قول امام از عطایای الهی است انتظار هیچگونه بهره مندی و استفاده به جا را داشت

از اتفاقاتی که افتاد در یکی از تریبون های نماز جمعه اخیر بود که فردی آمد و بیان کرد که "مردم ما مشکلات اقتصادی را تحمل می کنند اما مشکلاتی از قبیل بی حجابی را نه" و مشکل از همینجا شروع میشود که این آقا خود را نماینده مردم میداند و از زبان خودش و همفکرانش و به فکر خودش به نمایندگی از مردم سخن میراند در صورتی که این آقا نه از جیبهای این ملت خبر دارد و نه از حسابهای بانکیشان که تازگیها رنگ پول را به خود نمی بیند. او حق دارد چون که فقط جیب های خودش را میبیند و بس.

و حالا من اینطور بیان میکنم که آقای بزرگوار مشکل ما چند تار مو نیست مشکل این مملکت فقر و فلاکت و بدبختی است که از سر و روی همه ما می بارد و ملت هم که متوجه نیستند چه فاجعه ای در حال رخ دادن است و شب روز شان را با سزیال "فاصله ها" و "زیر هشت" طی می کنند

برادرم امیدوارم بعضی اوقات گذرت به پلهای عابر پیاده بیفتد که وقتی از پله هایش بالا میروی تا وقتی پایین می آیی چندین بچه فال فروش آویزانت می شوند و با بغض و گریه جیب هایت را خالی می کنند را خود شخصا ببینی. امیدوارم بعضی وقتها از جلوی بیمارستانها عبور کنی و آگهی های فروش کلیه های مردم را ببینی تا بفهمی که مردم چرک کف دست می خواهند نه پوشیده شدن چند تار مو را.

استاد اخلاق این را هم بدان که تفاوت اخلاق و حقوق در این است که اخلاقیات ضمانت اجرا ندارد اما حقوق می تواند داشته باشد و حضرتعالی حق نداری برای پوششی خاص فردی را سرزنش کنی چون به حریم خصوصی افراد تجاوز کرده ای.

مسئله دیگر این که تا دیروز حجاب کشک و دوغ بود اما امروز ناگهان چنان مهم جلوه کرد که بحث اصلی روز شد و راهپیمایی ها به راه افتاد که مملکت از دست رفت به خاطر بی حجابی و بدحجابی!

باشه استاد فکر کن که ما قبول کردیم از هیچ خط فکری پیروی نمیکنی و دلت برای مردم! می سوزد.

نه آقای خطیب این جوریا هم که فکر میکنی مملکت خر تو خر نیست هنوز معدود کسانی هستند که چیزهایی میفهمند و شما را آزار می دهند.

و در آخر اینکه "خودتی"........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 12:38  توسط م.د.م.ی  | 

"حرمت درد"

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم

از حرمت درد تو ننالیدم هیچ

آهسته لبی گزیدم و دم نزدم......

                                                                                                                "مرحوم امین پور"

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 11:25  توسط م.د.م.ی  |